قالب وبلاگ

دختر برفی
 
نويسندگان

وقتی مادرت کنارته نمیبینیش

غر میزنه داغ میکنی چرا؟

چون صلاحتو میخواد اما تو حالیت نیست

اون مادره میفهمی اینو؟؟؟نه دیگه اگه میفهمیدی که ...

الان ده روزه مادرم بیمارستانه این ده روز واسم مثل ده سال بود.طولانی و پر از اشک

تازه میفهمم مادر یعنی چی.

مادر بهشته آرامشه عشقه

مادر امیده

مادر مادر مادر

فکر نمیکردم اینقدر مادرمو دوست داشته باشم...

[ جمعه ۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ ]

مینویسم فقط واسه اینکه خالی بشم.

خالی از هرچه بی احترامی و دلشکستن.

این روزها هوای دلم ابریست!:عاشق این جمله ام

فلانی،من این روزهارو دوست ندارم:این جمله هم اخیرا تو ذهنم رژه میره

هرکی از راه میرسه ازم طلبکاره:من زورت نمیکنم دوستم داشته باشی!!!

بعدش عصبانی میشه و میره چرا چون نمیخواد منو زور کنه دوستش داشته باشم اما!!!

خودش نمیفهمه با این جور رفتنش داره دوست داشتن را هم زوری میکنه!

بذار خوشش باشه تو زندگیتو بکن:مگه میشه؟مگه میذارن؟

لیاقتتو ندارن بیخیال باش:نه من دلم نمیاد اینارو بگی خاک تو سر دل من خاک توسرت دل من!

واقعا!

چرا؟:چون تحقیر میشه چون لگد میشه اما بازم صداش در نمیاد

اوی دلم خاک توسر نفهمت!

[ دوشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٦ ‎ب.ظ ] [ ]

28 اسفند:

ساعت 12 ظهر روز تولدم بهترین لحظه عمرم تونست باشه!قلب

روزی که اولین روز کاریم بود و پر از خیر و پر از سورپرایز های دوست داشتنی

اولین سالی بود که اینقدر دوستش میداشتم کیک یهویی خونواده کادوهای تک و توک پیامک هایی از کسانی که فکرشم نمیکردم وتبریک تولدم به همراه تبریک سال نو

من روز 28 اسفند خوشبخت ترین آدم روی زمین بودم.با اشخاص جدیدی آشنا شدم که میدونم بعد ها توی زندگیم تاثیر دارند...

خدایا شکرت

 

29 اسفند:

پایان روز کاری من بود در سال نودنیشخندخیلی حال داد

روزی که دیدن یه نفر،یه دوست عزیز و یه همراز بهم انرژی داد که سال نورو شروع کنم

روزی بود که خاطره انگیز شد

تصادف کوچولویی که منجر به کنده شدن تکه ای از سپر ماشین اوشون شد و من چقدر بهش غر زدم که فاصله رو رعایت کن و اون چقدر به عصبانیت من خندید

چقدر فرار میکردیم و چقدر خندیدیم

چقدر من گرسنگی کشیدم و چقدر او اصرار به صرف غذا کرد و چقدر من قبول نکردم.

خلاصه این روز هم ثبت شد تو دفتر تقویم ذهن من...

یک سال گذشتنیشخند

1فروردین 91:

جالبه ها موقع سال تحویل همه لباس نو بپوشن و منتظر باشن اون وقت تو از بس دل و دماغ نداری با زیر شلواری گلدار مامان دوز و یه بلوز مندرس!!!بشینی پای تلویزیون تا سال تحویل بشه.

تازه این بچه هم بره رو مخ وکلی کتک بخوره و گریه مادرشو در بیاره تا آخرش برند مهمونی!

شروع سال یه جوری بود.گرونی بیداد میکنه مردم حوصله ندارن.اولین سالیه که واسه خودم نه کفش خریدم نه لباس.اخه وقتی فامیل با هم میانه ندارن چه دلیی داره برم خرج کنم؟؟؟

باید واسه دل خودم ارزش قائل بشم نه چش و چال فامیل بی معرفت!!

شیرینی پزوندم دلم باز بشه.الانم تازه آماده شده که بره تو ظرف خوشکل بشه.

اینم 3روز پر مشغله من از پارسال تا امسال!

راستی عید همتون مبارکقلب

[ سه‌شنبه ۱ فروردین ،۱۳٩۱ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ ]

از دیشب تا امشب 3بار خوابیدم

هر سه بار خواب تورادیدم

هر سه بار به تو گفتم خوابت را دیدم

اما تو فقط بار اول پرسیدی که چه خوابی دیدم!!!

شاید میترسی که عاشقت بشوم

شاید زیاد مهم نیست

شاید حوصله ام را نداری

شاید من زیاد لوس شده ام

هزار شاید وجود دارد اما...

من هنوز عوض نشده ام!

متاسفانه متاسفانه هنوز قلبم میزند وقتی ...

دلم میخواهد بگویم خدایا دیگر به خوابم راهش نده اما ته دلم دوست دارم به امید دیدن تو در خوابهایم بخوابم.

پس تو خوش باش و من خوشتر با خوابهایم...خیال باطل

 

(دست نوشته های یک آدم بیمار)

[ جمعه ۱٢ اسفند ،۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ ]

بهانه میگیرد کودکت!

هر روز هر شب نام تورا میخواند و تورا جستجو میکند.

فریاد میزد آشوب به پا میکند آسمان را به زمین میکشاند و زمین را به آسمان.

کم دارد بوی تورا.

کم دارد محبتت را دستانت را نوازشت را.

پریشان است وقرار ندارد.

میدانی اخیرا به من چه میگوید؟؟؟

میگوید مادر دیگر تورا در آغوش نمیگیرم چون بوی بابا را نمیدهی.گریه

[ یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ ]

دلم میخواهدت!!!

دلم میخواهد آن نگاه گیرا را

آن دستان گرم وپر محبت را

آن آغوش همیشه منتظر را

دلم میخواهدش آن روز سرد زمستانی را

آن آسمان سرکش پر طغیان را

آه خدای من دلم باز هم اورا میخواهد با همه نبودنهایش!!!

هی با توام:دلم میخواهدتتتتتتتتتتت...قلب

 

پ.ن:اونقدر دلم سیاه شده که دیگه نمیتونم شعر بنویسم.کاش بزرگ نمیشدم...

[ دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ ]

فقط یک لحظه است دلخوشی داشتن یک نفر.

دلیلش یک کلمه است

اسمش را گذاشته ام بوسه های شهوت آلود مرگ!!!

یاد آوری همان یک لحظه دلخوشی ردپای خیس اشک را بر

گونه هایم نوازش میدهد.

کاش نبودم کاش آن یک لحظه نبود.عشق نیود دوست داشتن نبود احساس نبود تا که

شاید:بوسه های شهوت آلود مرگ هم نبود...

پ . ن:هنوز هم فکر میکردم زنبق آبیم اما دیگه نیستم..

[ یکشنبه ٢ بهمن ،۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ ]

داری منو میکشونی به بازی جدیدت؟؟

یا میخوای منو بازی بدی؟؟؟

حد اقل اگه منو بازی میدی به جای گرگم به هوا بیا خاله بازی کنیم اینجوری آخر بازی تو مجبور نمیشی منو بخوری!!!


پ.ن:دارم فرار میکنم از خودم از گذشتم اما به کمک نیاز دارم اگر تو تنهام بذاری ممکنه حرفای قشنگ گرگ گله منو خام کنه وتموم...

[ شنبه ۳ دی ،۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صفحات اختصاصی
RSS Feed